
شیشه ماشین را پایین داده بودم و با بی حوصلگی هرچه تمام تر منتظر بودم تا سومین مسافر هم بیاد و جوان راننده رضایت داده و حرکت کند...نه به خاطر اینکه گرما کلافه ام کرده بود، دلم به حال کله کچل خودش میسوخت که زیر آفتاب میدرخشید؛معلوم نبود چطور پادگان را پیچانده برای اینکه دو قرون گیرش بیاید... توی راه، ترکیه را تصور میکردم وقتی که با چه لذتی از زندگی در آنجا حرف می زد و همزمان دنده خودرو اش را از دو به سه و از سه به چهار عوض میکرد... "میدونی اینجا مکانیک سیالات خوندم، تاسیسات پادگان رو پای من میچرخه. بهم میگن اگه واستی، همینجا استخدامی... رو هوا میزنن امثال منو... اما میدونی ترکیه یه...
ادامه مطلب