خرید بک لینک

وقتی همه آن دخترکهایی که روپوش سفید به تن داشتند، جمع شده بودند دور میز آزمایشگاه ، معلوم بود که آزمایش جالبی انجام شده بود، اما کسی بینشان بود که سرش را خسته تکیه داده بود به کمد های چوبی سفید و آبی و خیلی اروم و نه از کنجکاوی به همان میز آزمایشگاهی، خیره بود؛ عینک ایمنی شیشه ای، روی سرش بود و ماسک سفید آویزان زیر گلویش ، مرا یاد سرفه هایی مینداخت که آن روزها خیلی نگرانم کرده بود...معلوم بود که این عکس سلفی کاملا اتفاقی گرفته شده بود، عکاس،که حتما قرار بود عکسش را پست اینستا کند و زیرش بنویسد «منو و بچه ها و یک آزمایش فوق العاده و خوشگل، یهویی...»لبخند مسخره ای روی لب داشت و هیچ کس توی عکس حواسش به دوربین نبود. من اما هربار به آن نگاه آرام که غافلگیرانه شکار شده بود خیره میشدم، قلبم بود که شدت تپش هایش انگار که دچار یک تورم احساسی شدید شده باشد، بالا میرفت؛ کسی را که برایش بمیرید، قطعا پیش مرگ شدنتان، در انحصار یک حالت خاص او نیست...اما این آخرین عکسی میشد که بدستم رسیده بود و ان حالت چهره در عکس...!

زیادی نکته بین نبودم و اما، میدانستم چقدر دوست داشت روپوش سفیدی که تنش بود، روپوش یک دندانپزشک باشد تا یک شیمی دان، تقریبا با او و فکرش بزرگ شده بودم، باور داشتم هرجا که میرفت، موفقیت فرش قرمز به دست، پشت سرش میدوید و اما او، میدانم آنچنان به خودش ایمان نداشت و منی که طعم نرسیدنها را چشیده بودم، میفهمیدم چه حالی بود و برایش خیلی دعا میکردم...لاجرم اما، پشت هر اتفاق هرچند ناچیز زندگی ما حکمتی عمیق بود از خالق که رخ نمایی میکرد...

از همه اینها که بگذریم، اگر آنجا بودم و عکاس مرا هم غالگیرانه شکار میکرد، قطعا کمی گوشه تر، جایی که بتوانم یواشکی نگاهش کنم، ایستاده بودم و متفکرانه زل زده بودم به عجیب ترین و زیباترینی که تا به حال در طول زندگیم شاهدش بودم و فکر میکردم و میترسیدم از اینکه نکند این دختر، یک روز پای مرا هم به شیمی بازکند ...

وصله:

کــاش آن آیِنهای بـودم مـن

که به هر صبح، تو را میبیند...

#حمید مصدق

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:38 توسط انسان نما |

برچسب: نانحس,جهان,بودی, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی