خرید بک لینک

چشمانم بزور تا نیمه باز شد...روبرویم چهره ای اشنا...میگفت «بلند شو دیر شده»...کسی هم آن طرفتر میگفت «کل سالو تو ملکوته»...کاپیتان اما، فریاد میزد «از روی عرشه بیا پایین»...من اما نمیامدم...هوای عرشه هوای خوبی بود...صدای مرغان دریایی، گوشم را مینواخت و نسیمی یواش پوستم را نوازش میکرد...دوباره ته صدایی توی گوشم پیچید و حال خوبم را دزدید... «بیدار شو دیگه لعنتی» پشت کرد و به طرف اینه رفت...به جزیره ای زیبا نزدیک میشدیم؛ انقدر نزدیک که میتوانستم، دختری را که با چتر صورتی رنگ و دامن گل دار سفیدش کنار ساحل منتظر بود را ببینم... خودش بود؟ اری...موهایش در باد پریشان بود و معصومانه نگاهم میکرد...باز جُرجی آمد جلوی چشمم و گفت که دیر شده...دیدم که کشتی به طلاطم افتاد؛ همه جا تکان شدیدی خورد...عرشه تکان میخورد...من تکان میخوردم...کسی تکانم میداد... جزیره هزاران مایل دور میشد...اما در چشمان کسی نگرانی ندیدم... دختر فقط نگاه میکرد...سردم کرد...سردم شده بود...باد بدی میوزید و کاپیتان دیده نمیشد، توی کشتی، همه چیز این طرف و انطرف میرفت و من دیگر صدای مرغابی ها را نمیشنیدم...چرا به خودم نمی امدم... باید تا بحال کشتی را ترک میکردم...شنیدم که باز کسی انطرف تر گفت «مُردی نکنه...؟» صدای کاپیتان که از دور فریاد زد« زنده اس لعنتیا !»...جرجی انگار که بخواهدکسی را متوجه موضوع مهمی بکند با حرص میگفت« د لعنتی رامون نمیده سرکلاس مگه نمیشناسیش...» حالا چشمانم باز بود... دیگر خبری از عرشه و کشتی و جزیره نبود...سوز سردی می آمد...صدای کلاغهای پاییز ... پنجره را بستم ...سرم را بین دستانم گرفته بودم...گیج گیج...منگ منگ... بزور روی پاهایم ایستادم؛ باید زودتر از اینها از آن تخت لعنتی پایین می امدم... جرجی نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد...«مجبور نیستی اون قرصای کوفتی رو هی بخوری...»مثل ساربانی که از سر نگرانی پالون خرش این جمله را ادا کرده باشد ...باز از انطرف، کسی جرجی را به سریع تر رفتن بدون من تحریک میکرد... من اما بی توجه، خیره به گلهای بی رنگ موکت کف...

متاسفانه زنده مونده بودم و بدتر از آن، اینکه چشمانش هنوز یادم بود اما همه فهیمده بودند من انروز ، کلاس برو، نبودم...

وصله:

هیچ کس
نمی توانست مرا به کشتن دهد
هیچ کس
به قشنگی "تو"
مرا نکشت.

#عباس معروفی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:21 توسط انسان نما |

برچسب: کاپیتان, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی