خرید بک لینک

فقط میخواستم حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند و منم مثل همه مجنونهای تاریخ عشق، پشت حرفهایش جان بدهم...بحث های بی سر و ته وسط مینداختم تا فقط کمی، کلمات بی روح عالم از زبان او مثل یک ملودی گوشنواز ، ذهنم را پر کنند؛ گاهی انقدر لودگی میکردم و ملتمسانه صدای لبخندش را پشت گوشی تمنا میکردم که وقتی که صدای خنده میپیچید، میخواستم تمام دنیا بدانند "او برای من خندید"...

آن شب اما، برف هم کمی مقصر بود، تقصیر داشت که آنقدر قشنگ در دل شب میبارید و آن خیابانهای سوت و کور را با تیر چراق برقهای روشنش رویایی میکرد...باور کنید این واقعیت یک عاشقی بود، که آرزو داشتم آن شب بعد از همه صحبتهای بی پایانمان؛ فرشته مرگ را بی صبرانه در آغوش میکشیدم و یک پایان عاشقانه را برای زندگی ام رقم میزدم...

اما میدانید، سرنوشت یا تقدیر ، یا همان چیزی که کارش در طول زندگی این است که بارها، ما را ناخواسته به جاهایی بکشاند که فکرش را نمیکردیم، انقدرها هم دراماتیک عمل نمیکند، رویای روزهای بهاریمان را گاهی، به دست کابوسی در نیمه شبهای طوفانی و پاییزی میسپارد ...

وصله:

کاش آنجا که تو رفتی غم عالم میرفت

کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت...

#علیرضا آذر

26#

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:5 توسط انسان نما |

برچسب: شرح,ناقص,برفی, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی