خرید بک لینک

شیشه ماشین را پایین داده بودم و با بی حوصلگی هرچه تمام تر منتظر بودم تا سومین مسافر هم بیاد و جوان راننده رضایت داده و حرکت کند...نه به خاطر اینکه گرما کلافه ام کرده بود، دلم به حال کله کچل خودش میسوخت که زیر آفتاب میدرخشید؛ معلوم نبود چطور پادگان را پیچانده برای اینکه دو قرون گیرش بیاید...

توی راه، ترکیه را تصور میکردم وقتی که با چه لذتی از زندگی در آنجا حرف می زد و همزمان دنده خودرو اش را از دو به سه و از سه به چهار عوض میکرد...

"میدونی اینجا مکانیک سیالات خوندم، تاسیسات پادگان رو پای من میچرخه. بهم میگن اگه واستی، همینجا استخدامی... رو هوا میزنن امثال منو... اما میدونی ترکیه یه قرونش میرزه به این خراب شده" به گمانم این جمله آخر را با حرص گفت...نمیدانم شاید دلش میخواست "یه قرون این خراب شده هم بیارزد"...همانطور که داشتم حرفهایش را با بی میلی گوش میدادم و ویراژ رفتنهایش در خیابان های شلوغ را نگران می شدم، صدای تقِ گوش خراشی مرا متوجه جلو کرد و متوجه شدم بعــــله...حقیقتش این است که تقصیر خودش بود، تند رفته بود و خانمی با پراید صفرش ، جلوی راهش پیچیده بود ...جلوبندی ماشین اش پایین آمده بود به گمانم ماشین مفلوکش آنشب باید در پارتی صافکاری و تعمیرگاه با همان پراید صفر ، رقص تانگو میرفت...

زندگی آنکارا و استانبول زیادی مشغولش کرده بود؛ البته خودمانیم، شاید به این فکر میکرد که تی و تشتش آنجا ممکن است چه رنگی باشد...مثل خیلی ها فکر میکرد آنور آب بهشت است...البته بماند که برای بعضیا هم دست کمی از جنات الهی ندارد، اما خب برای جوانهایی در موقعیت او اینجور فکرها بیشتر شبیه آرزوهایی دست نیافتنی است؛ آن طرف که برود میفهمد که میتوانست تصمیم بهتری بگیرد یا در زمان مناسبتری از زندگیش مهاجرت کند، ناله میکند و مثل همان خیلیها، آنجا از یاد ایران و یک مشت خاک وطن و اینجور چیزها شعر میسازد...

وصله: جدی نمیگیرم اما، زندگی را هم کنار نگذاشته ام...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:31 توسط انسان نما |

برچسب: مستقیم,تُرکیه, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی