آوازی را که تازه درکلاس زبان یاد گرفته بود بلند بلند میخواند...یادشان داده بودند بلند و کش دار کلمات را تلفظ کنند و مانند اجرای اپرا دستهایشان را تکان دهند...با یک حالت انزجار مسخره ای پرسیدم:
" دایی جون شعر فارسی تو مدرسه یادتون ندادن"...
- اَه باز گفت مدرسه؛ منو یاد اونجا ننداز دایی...
پشت میز تحریر صورتی رنگش نشستم...کتاب کار فارسی شو علوم تجربی و یک کتاب داستان کودکانه به زبان انگلیسی و مداد رنگی و جامدادی اش روی میز بود... پاک کنی را که خودم برایش خریده بودم از جامدادی درآورده و بو کردم...
همانطور که داشت وسط کلاس قدم هایش را سنگین برمیداشت، با یک دست گوشه مقنعه سرمی ای رنگش را به طرف پایین گرفته بود و با دست دیگرش کتاب را گرفته و طرف دیگرش را لوله کرده بود... "احمد... کنار حیات... تنها ایستاده بود. " و دوباره تکرار کرد؛ پاک کن را تندی از کنارم برداشتم و پاک کردم و بعد حیاط را اصلاح کردم ، حیاتی که تنهایی کنارش باشد خیلی مسخره بنظر میرسید... " و به بچه ها ... نگاه ... میگرد..." و باز تکرار کرد؛ سرم چرخید سمت دختری که با دست چپ مداد را گرفته بود، در یک لحظه نگاهمان گره خورد به هم و چقدر سوال زیر این نگاه سر میرفت... تازه به مدرسه مختلط ما آمده بود، انقدر تازه که نام متفاوت دخترانه اش را هنوز نمیتوانستم تلفظ کنم فقط میدانستم با سین شروع میشد...
هی آواز میخواند...هی خاطرات توی مغزم ولوله مینداخت...چیزی توی ذهنم را میدیدم که از خاطره ای در گذشته فرار میکرد...هی کتابهای درسی اش را برمیداشتم و باز میکردم و ورق میزدم... آخر سر، همانجا سرم را گذاشتم وسط کتابی که روبرویم هنوز باز بود...چشمانم را بستم ...گوشه حیات تنها برای خودم کتاب علوم دست گرفته و میخواندم ... تا قبل از آن فاجعه ،سرم توی کتاب و درس و کار خودم بود البته لابد امتحانی چیزی هم بود ...بعد دیدم که سهیل آنطرف، داشت یارکشی میکرد...یکی از دونفری که توی کلاسمان خیلی زیادی سوباسا را نگاه کرده بود و توی جو فوتبالیست شدن بود...آنطرف تر هم همان دختر تازه وارد با دوستانش، لابد خاله بازی میکردند...کتاب و تنهایی را کنار گذاشتم... رفتم و مثل همیشه من را انداختند دروازه و من اما تمام حواسم جای دیگری بود؛ دیدم که آفتاب توی چشمش افتاده بود و به گمانم اذیتش میکرد، برای اولین بار بود که دلم میخواست میتوانستم یک دل سیر خورشید را کتک بزنم؛ او را نگاه میکردم و خورشید را هزار بار توی ذهنم غافلگیرانه میکشتم و هنوز کارم با خورشید، تمام نشده بود که یکهو توپ هم من و دروازه ام را غافلگیر کرد، سهیل گفت "حواست کجاست تو... برو بیرون نمیخواد دروازه وایستی..." مهدی از شادی گل دویده بود و رفته بود سمت او و دوستانش و زبانش را درآورده بود... هزار بار تصمیم گرفتم تلافی کنم کارش...
- دایی کتابم خراب میشه...مامان بیا دایی رو بیدارکن....
..."بیدارم دایی ... "
انقدر بیدار شده بودم که بفهمم نزدیک به چندماه قبل نقش آن دخترک تازه وارد کلاسمان، بعد از آن همه سال یکهو غافلگیر کننده برای همیشه در زندگی و رویاهایم تمام شده بود، اما انگار که یک خواب باشد، آن روزها حال و هوای بیخیالی خوبی به زندگی داشتم؛ چیزی که بعد از عشق سراغم آمده بود دیگر حیات و تنهایی قبلی خودم نبود، خلا وجود کسی بود که با هیچ چیزجز حضورش پر نمیشد. دلم میخواست یک ساعت برناردی پیدا میشد و این بار اما عقربه هایش را تند و تند و تند میچرخاندم و وقتی به خودم می آمدم که با ملک الموت یکهویی عکس سلفی میگرفتم...
از تمام دوره های تحصیل، ابتدایی را فقط دوست داشتم و از تمام دوران دبستان هم، همان دوسالی را که آن دختر تازه وارد، مدرسه مان بود خیلی خوب درس میخواندم، کاملا یادم بود بی انگیزگی سالهای بعدم را...
دوست داشتم دوباره دبستانی بودم...دوباره سهیل یار کشی میکرد... دوباره میرفتم دروازه...شاید این بار حواسم فقط به دروازه خودم بود که غافلگیر نشوم...که یکهو همه چیز غافلگیر کننده تمام نشود...دوباره زندگی را توی حیاط مدرسه کنار تنهایی خودم میدویدم، سیب گاز میزدم و موقع زنگ نقاشی که میشد جیغ میکشیدم...
وصله:
تاکسی های سالخورده
تا کارگاه اسقاط
کار می کنند
کارگرهای معدن
تا فرو ریختن سقف
آواز می خوانند
و آدم های عاشق
تا پایان دنیا
رنج می برند
#محمد عسکری ساج