هنوز نفس میکشیدم ... قرار بود این جمله امیدی باشد که فراموش کنم، فراموش کنم چیزی یا کسی را در گذشته ... و مثل یک تلفن همراه دکمه بازگشت به تنظیمات کارخانه را لمس کرده و از آن به بعد بشوم یک من جدید... که اگر قبل ترها به امید کسی نفس کشیده بودم ؛ حالا... امید به زندگی شده بود اینکه همه میگفتند" تو هنوز زنده ای" . خب راست میگفتند؛ من بین ادمها، زنده بودم ،هوای الوده تهران را نفس میکشیدم و حتی میتوانم بگویم که زندگی هم میکردم اما حال ان روزهایم ، ظاهر کسی نبود که توی زمان حال روزگار بگذارند؛ البته این یکی از بدترین انواع زندگی کردنها بود؛ اینکه روزها، تحمل عکس خودم درون آینه آدمها آرامشم را گرفته بود و شبها ،شیرینی رویایی از جنس بودن «او» و تلخی وهم آلود بیداری، به بزرگی نبودن «او» خواب را هم برایم آشفته میکرد . . .
زنده بودم و میدیدند که هنوز میخندیدم، هنوز اشیا را لمس میکردم و چون هنوز میتوانستم ... اما حقیقت اینکه نه زنده بودن معنی زندگی کردن بود و نه خندیدن معنی نشاط قلبی. وقتی پشت میز شرکت تند و تند و تند نامه های روزمره را تایپ میکردم مثل همه کارمندان آن شرکت، فقط یک نفر بود که وقتی ناخواسته تصویر چهره ای توی حوض ذهنش می افتاد، از این حضور بی موقع، دکمه های کیبورد مثل بچه های شلوغ کلاسی که معلمش یکدفعه وارد میشود، ناگزیر به سکوت میشدند...
اما از خدا پنهان نبود و از کلاغ ها چه پنهان که من یک شب سرد در گذشته ای که مورخه اش را فراموش کرده بودم، مرده بودم ؛ خودم را غرق شده ای میدیدم که اخرین نگاهش را بعد از قطع امید از ادامه زندگی به اسمان ابی بالای سرش داشت؛ مزرعه ام را سوخته تر از همیشه دیده بودم اما چه کسی میدانست که یک مترسک فقط برای ترساندن کلاغها بوجود نیامده بود و ادمهایی که کشتزارها را میسوزانند چه میفهمیدند...؟ یک بار هم وقتی چشم باز کرده بودم، از یک جوی متعفن عمیق بالا کشیده میشدم اما این دیگر یک توهم نبود، به خوبی یادم می آید که قبل از آن، پل سیدخندان، بالای سرم بود و تمام وجودم چشم شده بود و آدمها را می پاییدم و اما نمیدانم چه شد که یکباره از ته قلب ارزو کردم پل سیدخندان روی سرم خراب شود ، این آرزو حتما برای لحظه ای بود که دستی غریبه ای را در دستش دیده بودم و حتما طولی نکشیده بود که فرمان موتور سیکلتم در رفته بود. مثل یک توپ هوا رفته بودم و دست آخر کمی روی اسفالت خیابان کشیده شده بودم و باید بگویم تا قبل از پرت شدنم داخل جوی کثیف کنار خیابان، تا بحال مزه کف جوی خیابان را نچشیده بودم. همه انهایی که شاهد این صحنه بودند، حتما مثل همه تصادفها نگاهشان با بهت همراه بود اما این بار حتما شگفت زده بودند از براورده شدن ارزوی کاهی یک مترسک... البته من دیر فهمیدم صحنه ای که مرا منجمد و فرمان موتورسیکلت را قفل کرده بود، در واقع شباهت بی بدیل فردی به «او» ی مورد نظر ما بود و من اما تا مدتها خاطره ان تصادف توی ذهنم بود. . .
اولویتهایی را که مدنظرش بود به من ترجیح داده بود که اصلا هم مشخص نبود که من و زندگی ام هیچ جایی در بین انها نداشتیم و من چقدر بی هدف یک جاده را یک طرفه طی کرده بودم او اما، خودش به تنهایی از آخرین امیدهای من برای زندگی بود،من یادم نرفته بود، بعد از او مرده بودم...
وصله:
خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمُردم ...
#علیرضا_آذر
[ جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ ] [ در ساعت تنهايي ] [ انسان نما ] [ ]
برچسب:
نویسنده: ماهان توکلی