حکایت این روزهای شبکه های مجازی در زندگی انسان ها، حکایت همان ضرب المثل معروفی است که میگفت «نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار»...نو گاهی میشود تلگرام و کهنه هم وایبر نگون بختی که این روزها در کشور ما متروک مانده ... نو گاهی میشود اینستا و کهنه میشود فیس بوکی که هنوز طرفداران خودش را دارد...
حقیقتش این بود که من اصلا اهل این شبکه بازی های مجازی نبودم؛ اما مثل خیلی ها، آن قسمت مغز کاهی ام که وظیفه تو سری زدن به حقیر را در چنین مواقعی ایفا میکند؛ این بار هم ترسیدیم که نکند عقب ماندگی علم و تکنولوژی را بهانه کند و محکم اعتماد به نفسم را بکوبد به دیوار بگوید: «ننگ بر توی اُمل» و یادش برود که من اگر خیلی هنر داشتم مثل بچه انسان ها الان در بهترین دانشگاه و آزمایشگاه ها سخت مشغول شکافتن هسته اتم بودم...اممممما، این هم دلیل قانع کننده ای نبود که من سرکی به این شبکه ها نکشم...
تلگرام را نصب کردم ، مثل خیلی ها و نه شبیه همه، هدفم از راه اندازی تلگرام فقط و فقط خلاصه میشد در یک چیز...میدانستم که من نه اهل عکس گذاشتن های آنچنانی از خودم در پروفایل هستم و نه مثل بچه مترسک میتوانم توی گروهی فعالیت کرده و بعضی رفتارهای مجازی برخی را تحمل کنم و حرفی نزنم...من این مجازی بازی ها را دوست نداشته و برای فعالیت در هیچ کدامشان برنامه ای نداشتم و اقدام قاطعانه ام در خصوص این موضوع، تصویری پیروزمندانه از جناب مترسکی را تداعی میکرد که سوار بر یک الاغ نعل اسبی فاتحانه شمشیرش را در افق بالا گرفته و موشک به زمین افتاده تلگرام که خون آبی از درونش بیرون میریخت را زیر سم الاغ جانش له میکرد...راستش، آن خون آبی مرا یاد فیس بوک مینداخت که هیچ وقت درست و حسابی نفهمیدمش...
میدانی، بعد از آن همه جنجال و آن همه پی ام های بی پاسخ، تصمیم به سکوت گرفته بودم و تنها و تنها، آخرین دیده شده ات(همان لست سین) را چک میکردم و آنلاین بودن هایت را رخ به رخ تبلتم تماشا میکردم بی آنکه کار دیگری با تلگرام داشته باشم ... نمیدانستم تو در تلگرام چه میکردی یا با پی ام های چه کسی سرگرم بودی؛ سهم من اما از تلگرام همان لست سین های تو بود و تماشای آنلاین بودنهایت...یادم هست که چطور شد که بلاک شدم و یادم هست که بعد از آن، با اینکه پاک کردن اکانت را راه بازگشت مجددی برای چک کردن هایت میدیدم، قید تو و تلگرام و همه آنچه که تو را در نظر مجسم میکرد زدم و در اقدامی که بعدها مرا به شکر خوردن انداخت، تبلت را هم به صورت بسیار ناخوشایند و خارج از عرف، محکم با در و دیوار آشنایش کردم و او هم از همان خیلی هایی بود که آن همه همدستی تو با سرنوشت را برای نشاندن داس های آهنین بر پیکره خوشه های سبز و نارس مزرعه مان، تاوان میداد...تلگرام و اینستا و خیلی ها و خیلی دیگرهای مهم تر پَر شدند تا بتوانم مثل تو، خودم و برای خودم زندگی کنم...اما حقیقت این است که هیچوقت نفهمیدم؛ آخرش که چی...؟ این زندگی لعنتی را میگویم...
وصله:
می روی
وانگار در من کسی می میرد
می ایستم رو به آخرین پنجره ،
هوای بارانی را نفس میکشم،
پُک های ته سیگار، صحنه را خاکستری تر میکند،
من خوب میدانم
مرده ها
هیچ گاه از گورهایشان بر نخواهند خواست...
**وصله شعری بود زیبا در وب دوستی و من بی اجازه قلم خوردش کردم...
برچسب:
نویسنده: ماهان توکلی