شلوغ بود، اما نه خیلی...پاساژ بزرگی نبود اما بزنم به تخته، انگار فروشنده هایش خیلی بیکار نمیماندند...باور کنید بعضی از آقایون هیچ پدر کشتگی خاصی با خرید کردن ندارند اما گاهی برخی از این خریدها حوصله شان را سر میبرد...کلافه یشان میکند...خب همین هم شده بود که به بهانۀ نفسی چاق کردن از فروشگاه بیرون بزنم، راستش را بگویم میخواستم با جناب مترسکی خودمان قدم بزنم...هنوز از پاساژ بیرون نیامده بودم که یکدفعه صدایی را پشت سرم شنیدم...به صورت کش داری کلمه مامان از زبان دختری ادا شد و از رویت یک مترسک خبر میداد...مثل ترمز کردن خانم ها با ماشین در سرازیری، یک آن سرجایم میخ کوب شدم...سرم را چرخاندم و برای هزارمین بار در زندگیم شرمنده الطاف الهی شدم...پشت ویترین یک اسباب بازی فروشی و یک مترسک پارچه ای خنده دار...
حقیقت این است که در این ایامی که بر ما میگذرد، اتفاق خاصی برای افتادن وجود ندارد...یکنواخت تر از همیشه...اما خب ، معجزه ای که خیلی وقت پیش صحبتش را کرده بودم، به صورت ناملموسی اتفاق افتاد...در به کار بردن فعلها مشکل دارم...نمیدانم شاید قرار است اتفاق بیفتد...اما دنیای مجازی...دنیایی که برای اولین بار با هویت اصلیم واردش شدم...هویتی که شاید واقعی ها خودشان فهمیده باشند اما از زبان من نشنیده اند...اما شما شنیدید و دیدید و خواندید...خیلیها باور کردند و بینهایت سپاس...ولی،مجازیها، بنابر قاعدۀ دنیایشان باید مجازی باشند اما مجازیهای که دور و بر مرا گرفته اند نه همه یشان اما اکثرشان برایم مجازی نیستند...اصلا علت قرار گرفتن بیشترشان در لیست دوستانم همین بود...
تا آنجایی که مغز کاهیم راه میدهد، انقدر گفته ام من مترسک هستم که گاهی ذکر دوباره اش خودم را هم خسته میکند...اما خب خیلی ها باورشان نمیشود...خیلیها میگویند تو هم یکی مثل همه...اما خب حرفهایی که میزنم...رفتارهای خاصی که گاهی در نوشته ها شاهدش هستید گویای این هست که یک مترسکم...با انسانها قیاسم نکنید و فاقد عقل و شعور بدانیدم...میدانید، انسانها همه چیز میشوند و مترسکها هیچ چیز، فقط مترسک اند...
وصله: برسر مزرعه سبز فلک باغبانی به مترسک میگفت: دل تو چوبین است...وندانست که با زخم زبان دل چوب هم میشکند...*
برچسب:
نویسنده: ماهان توکلی
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 15:40