من زنده ام ...
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 16:15
هنوز نفس میکشیدم ... قرار بود این جمله امیدی باشد که فراموش کنم، فراموش کنم چیزی یا کسی را در گذشته ... و مثل یک تلفن همراه دکمه بازگشت به تنظیمات کارخانه را لمس کرده و از آن به بعد بشوم یک من جدید... که اگر قبل ترها به امید کسی نفس کشیده بودم ؛ حالا... امید به زندگی شده بود اینکه همه میگفتند" ...
مستقیم،..تُرکیه ....
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
شیشه ماشین را پایین داده بودم و با بی حوصلگی هرچه تمام تر منتظر بودم تا سومین مسافر هم بیاد و جوان راننده رضایت داده و حرکت کند...نه به خاطر اینکه گرما کلافه ام کرده بود، دلم به حال کله کچل خودش میسوخت که زیر آفتاب میدرخشید؛ معلوم نبود چطور پادگان را پیچانده برای اینکه دو قرون گیرش بیاید... توی راه،...
کاپیتان ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
چشمانم بزور تا نیمه باز شد...روبرویم چهره ای اشنا...میگفت «بلند شو دیر شده»...کسی هم آن طرفتر میگفت «کل سالو تو ملکوته»...کاپیتان اما، فریاد میزد «از روی عرشه بیا پایین»...من اما نمیامدم...هوای عرشه هوای خوبی بود...صدای مرغان دریایی، گوشم را مینواخت و نسیمی یواش پوستم را نوازش میکرد...دوباره ته صدای...
دود کردن...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
امیرمحمد داشت با دودهای سیگارش هوای اطراف میزمان را خاکستری میکرد... میگفت بکش...همانطور که با فنجان ور میرفتم گفتم «شیرشو حرومم کرده اگه بکشم»...هندزفری توی گوش راستم بود و صدای اهنگی که آن روزها زیاد گوش میکردمش را توی جمجمه ام می پیچاند...من توی حال خودم بودم؛ او توی حال خودش بود و به گمانم آنجا،...
سین مثل . . .
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
آوازی را که تازه درکلاس زبان یاد گرفته بود بلند بلند میخواند...یادشان داده بودند بلند و کش دار کلمات را تلفظ کنند و مانند اجرای اپرا دستهایشان را تکان دهند...با یک حالت انزجار مسخره ای پرسیدم: " دایی جون شعر فارسی تو مدرسه یادتون ندادن"... - اَه باز گفت مدرسه؛ منو یاد اونجا ننداز دایی... پشت میز تحر...
تو نانحس جهان بودی...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
وقتی همه آن دخترکهایی که روپوش سفید به تن داشتند، جمع شده بودند دور میز آزمایشگاه ، معلوم بود که آزمایش جالبی انجام شده بود، اما کسی بینشان بود که سرش را خسته تکیه داده بود به کمد های چوبی سفید و آبی و خیلی اروم و نه از کنجکاوی به همان میز آزمایشگاهی، خیره بود؛ عینک ایمنی شیشه ای، روی سرش بود و ماسک...
که خوابم برد و کوچش رو ندیدم...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
شرح ناقص یک شب برفی...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:28
فقط میخواستم حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند و منم مثل همه مجنونهای تاریخ عشق، پشت حرفهایش جان بدهم...بحث های بی سر و ته وسط مینداختم تا فقط کمی، کلمات بی روح عالم از زبان او مثل یک ملودی گوشنواز ، ذهنم را پر کنند؛ گاهی انقدر لودگی میکردم و ملتمسانه صدای لبخندش را پشت گوشی تمنا میکردم که وقتی که صدای...
تلگرامیته...
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 16:43
حکایت این روزهای شبکه های مجازی در زندگی انسان ها، حکایت همان ضرب المثل معروفی است که میگفت «نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار»...نو گاهی میشود تلگرام و کهنه هم وایبر نگون بختی که این روزها در کشور ما متروک مانده ... نو گاهی میشود اینستا و کهنه میشود فیس بوکی که هنوز طرفداران خودش را دارد... حقی...
مترسکها، عروسک نیستند...
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:40
شلوغ بود، اما نه خیلی...پاساژ بزرگی نبود اما بزنم به تخته، انگار فروشنده هایش خیلی بیکار نمیماندند...باور کنید بعضی از آقایون هیچ پدر کشتگی خاصی با خرید کردن ندارند اما گاهی برخی از این خریدها حوصله شان را سر میبرد...کلافه یشان میکند...خب همین هم شده بود که به بهانۀ نفسی چاق کردن از فروشگاه بیرون بز...
بنازم این قلندر را...!!
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:40
رمان بلند زندگیش، کم کم داشت به پایان نزدیک میشد...روزها و فصلها و سالهای زیادی سپری شده بود، تا به این پایان برسد...گونه هایش تو رفته و پیشانیش چروکیده شده بود...دستهایش انگار چروکیده تر و ضخیم...لرزشی هم داشت...کمرش را اگر به جایی هم تکیه میداد، صاف نمیشد...پاهایش را که نگو...ورم داشت و با عصا هم ...
یک چیز دیگر...
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:40
انگار همیشه یک چیز است...اما فقط و فقط انگار...یک چیز که گاهی میشود خیلی چیزها و حتی همه چیز...نمیدانم این واژۀ چیز از کجا سر در آورده...؟ حدس میزنم که اگر از صفحۀ فیس بوک و تویتر و یا حتی از زبان یک نویسنده یا روزنامه نگار جوان سردرنیاورده و یا تیکه کلام یک شخصیت در سریالی نباشد، مثل خیلی از واژه ه...
مترسک بازمیگردد...
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:40
هوای تازه میخواهد مشامم... مزرعه را باید دوباره آباد کرد، دوباره میشود تازگی را حس کرد... بازخواهم گشت به مترسک بودن خویش... به لمس دنیای خاکستری مترسکانه... شکوفه اگر ناز شکفتن کنار بگذارد...بازخواهم گشت...بزودی...
مرگ فرهاد ، پایان شیرین...
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:40
همه چیز از پنجشنبه ها شروع میشود...نمیدانم اسمشان را بگذارم لعنتی یا پنج شنبه های دوست داشتنی... قلقلک های عصر پنجشنبه ، ترسیم تمام تنهایی ام است در کافه ای که اسمش را همیشه یادم میماند... اینکه تمام هفته را انتظار کشیدن و طعم متفاوت اما آشنای این عصر ها را در پیاده رو های خیابان انقلاب چشیدن یک آرا...