خرید بک لینک

رمان بلند زندگیش، کم کم داشت به پایان نزدیک میشد...روزها و فصلها و سالهای زیادی سپری شده بود، تا به این پایان برسد...گونه هایش تو رفته و پیشانیش چروکیده شده بود...دستهایش انگار چروکیده تر و ضخیم...لرزشی هم داشت...کمرش را اگر به جایی هم تکیه میداد، صاف نمیشد...پاهایش را که نگو...ورم داشت و با عصا هم بزور راه میرفت...درست است...نامردی کرده و مثل همیشه تفاوتی قائل نشده و به وظیفه اش عمل کرده بود...میدانید، روزگار پیرش کرده بود...

پرسیده بودم و میگفتند جوانی هایش محشری بود...میگفتند از موی سر تا نوک پایش، جذابیت و زیبایی خاصی داشت...از آن دسته دخترهای جوان دهه های سی و چهل، که خانوادۀ مرفه داشتند و زندگی های آنچنانی آن زمان...میگفتند... میگفتند، از نگاهش، که برقی داشته و نگوو نپرس... از غرورش و اینکه با شاه فالوده نمیخورده ...از تحصیلات عالیه اش...خلاصه تموم آنچه که دختران مرفه آن زمان داشتند و همین هم شده بود که خیلیها هواخواهش بودند...خب، به تموم خواستگارها جواب منفی میدهد و آخر سر هم حتما با شاهزادۀ رویاهایش ازدواج میکند...مرد زندگیش، پیرمردی شده بوده و حالا خیلی وقت بود که زیر خروارها خاک آرامیده بود...

زل میزنم توی چشمانش...راست میگفتند هنوز هم برق خاصی داشت اما آنچه که از زیباییش تعریف کرده بودند با آنچه میدیدم زمین تا آسمان فرق داشت...عکسی را از لای آلبومش برایم می آورند ... سیاه و سفید است...دو نفر، یک مرد جوان و یک دختر به واقع زیبا ایستاده اند...پشت سرشان ساختمانهای قدیمی به سبک معماری روسها به چشم میخورد...لباسها، کلاه پشمی و برفی که اطراف را سفیدپوش کرده، هوای سرد را تداعی میکند...مرد جوان دستش را به گونه ای رمانتیک و شاعرانه، پشت کمر دختر قرار داده...هر دویشان لبخندی گیرا روی لب دارند...عکس، قدیمی است...پشت عکس را نگاه میکنم، به زبان روسی، با روان نویس مشکی چیزی نوشته شده...شاید نام مکان عکس یا جمله ای برای یادآوری روزهای خوب باشد...به هر حال...حالا هیچ کدام از آن روزها نبودند و پیرزنی مانده بود که خودش را هم کم کم داشت فراموش میکرد و شنیده بودم که از نگاه کردن در آینه هم منزجر شده است...

یک ساعت بعد، توی خیابان خلوت و ساکتی قدم میزنم...هوا تاریک شده...دانه های برف از آسمان میبارند و انگار عجله ای برای زمینی شدن ندارند...اما تقدیر این است و باید جایی آرام بگیرند...به خودم می اندیشم...به اینکه من نیز هم...صدای قدمهایم و له شدن برفها، از امروز تا همیشه برایم دردناک خواهد بود...راه میروم و از روبرو دو جوان را میبنم که با غرور خیلی خاصی، رمانتیک و شاعرانه دست در دست هم زیر نور چراغها و بارش برف قدم میزنند...بی اختیار، یاد آن پیرزن میفتم و آن عکس سیاه و سفید...


وصله: " و هرکس را عمر دراز دادیم در خلقت واژگونه اش میکنیم، آیا تعقل نمیکنید..."

قرآن کریم - سوره یس - ترجمه آیه 68


برچسب: بنازم این قلندر را هنوز,بنازم این قلندر را,بنازم این قلندر را هنوز از پا نیافتاده,امید بنازم این قلندر را,دانلود آهنگ بنازم این قلندر را از امید, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:40

صفحه بندی